زندگيام كه آغاز شد و نفس عشق در روح و جانم دميده شد، ناتوان از ديدن زندگي، چشمهايم را به راهي دوختم كه نميدانستم پايانش كجاست؟
تمام معناي زندگي برايم در يك چيز خلاصه شده بود.. يوسفم را ميجستم!!
او را گم كرده بودم و زندگيام را به بهاي يافتن ردپايي از او داده بودم... از سادگي خود گذشتم و در پي يافتن گمشده ام دنياي خارج از ديدگانم را مي جستم.. برايم روحش نمادي از عظمت مطلق بود و سخاوتمندي چشمان نورانياش در برابر مهتاب در تصورم نميگنجيد.. لحظات تلخ بي او بودن شيرين تر از هر لحظه ي ديگري در زندگيام مينمود..
احساس خود را از عمق سرخوردگيهاي بي پايانم فراخواندم... خِردم را در ژرفاي تضاد درونيام غرق كردم و عاري از هر نقش و نقابي به سوي او جستم...
هنگامي كه او را در لحظه ي ناب وصال ديدم، چهره ي آشنايي مي نمود كه سالهاي سال حقيقت من بود.. اما... با او بيگانه بودم!
او را ديدم... هنگامي كه از عطش عشق گمشدهام در كنار آئينه زلال و نقره فام انسانيت ايستاده بودم...
من يوسف گمگشته خود بودم!!!
| 2:01 PM جمعه، 14 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
تا نگاهم در قاب نوراني نگاهت محو شد و زيبايي هاي ناگفتني دنيا در نقطهي كور چشمانم نشست، دقيقه اي از زمانم سپري شد.... دستانم را در جستجوي لحظه اي در زمان فرو بردم... دقيقه ها مي گذشت اما همچنان در پي همان لحظه بودم...
90 دقيقه زمانم به پايان رسيد و من در حسرت 1 دقيقه كنار تو بودن ماندم..
ندانستم كه بايد دستانم را در دستان تو كه كنارم ايستاده بودي فرو ببرم... نه در ظرف زماني كه چيزي جز دقيقه هاي زودگذر نداشت..
| 8:27 PM دوشنبه، 10 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
سردي نگاهت را به پاي خستگي مي گذارم كه عشق ديرينه ام مسبب آن است.... اين فاصله بي پايان را جزاي بي ريايي و يكرنگي قلبم مي دانم.. اين اشكهاي سرازير بر گونه هايم مدام، حق چشماني است كه روزي در نگاهش موج عشق ديده مي شد... هر قدم كه به سويت بر مي داشتم، به صد قدم فاصله بين قلب من و تو بدل ميشد.. با هر نگاه سنگين و سرد تو، يك خاطره از روزگار عهد سرخ عاشقي بر قلبم دشنه ميزد.. با اين قلب پاره پاره ديگر نه خاطره اي مانده و نه رمقي براي برداشتن قدمي به سوي تو..
دوري از تو حق عاشقي است كه هر لحظه آرزوي همان نگاه سردت را دارد... همين دور از تو بودن ها، همين فاصله هاي ناپيمودني... حق ابدي من از عشق تو است..
| 3:13 PM جمعه، 7 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| نظرات 3
برويم بگشا.. درهاي بسته اي را كه نگاهم را.. قلبم را و تمام زندگيم را پشت آنها جا گذاشته ام.
هنگامي كه اين دريچه ها گشوده شوند غم هاي نهفته اي هويدا مي شوند كه هيچ گاه رنگ شادي به خود نمي گيرند.. غم هايي كه تنهايي بي پايانم را در درون گنجانده اند.. غم هايي كه از زخم هاي كهنه اي برمي آيند كه هرگز التيام نيافتند... من با غم هايم پشت دريچه هاي نگاهت پنهانم... چشمانت را بگشا و مرا بنگر... چه مي بيني؟ دلخسته اي كه كوله باري از خاطرات خاكستري و غمواره هايي ازلي بر دوش مي كشد؟ نه! من همان عاشقي هستم كه همدمم غم و همراهم تنهايي است.. اما خسته نيستم. عشق آغاز راهي است كه پاياني ندارد و همچنان بايد رفت. من تنهايم و كسي با من نيست.. اگر همدمي داشتم كه سختي هاي راه را برايم هموار مي كرد.. اگر از شادي همراهي يك دوست در خود نمي گنجيدم.. اگر تنهايي بر قلبم سايه نيافكنده بود.. اگر عاشق بودم و عشقم تنها كسم بود... اگر.. اگر.. من تنهايم اما نه دلخسته ام و نه ناميد.. من همچنان مي روم.
| 12:35 AM شنبه، 1 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| نظرات 8
دوست دارید بدانید که چطور احساسات گرم و سوزان معشوقه تان را ارضاء می کنید؟ فال این هفته در مورد سبک لب دادن متولدین ماه های مختلف است. امیدواریم با خواندن این فال بتوانید با شخصیت معشوقتان بیشتر آشنا شوید و ببینید که لبهایتان چه سرنوشت عشقی برای شما رقم می زند!
برج حمل (فروردین) بوسه های شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازی قطع می شود.
برج ثور (اردیبهشت) بوسه های شما با تعلل صورت می گیرد اما بوسه هایی ژرف و با احساس هستند که پی در پی می آیند و می آیند و...
برج جوزا (خرداد) بوسه های شما تند و سریع و بسیار پرحرارت هستند که نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما این احساس داغ و سوزان خیلی زود فروکش می کند.
برج سرطان (تیر) بوسه های شما گرم و لطیف است، و دوست دارید تا ابد به آن ادامه دهید...
برج اسد (مرداد) بوسه های شما وحشی و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هیچگاه موقع بوسیدن از بروز احساسات خود جلوگیری نمی کنید و دوست دارید دیگران شما را به این خاطر تشویق کنند.
برج سنبله (شهریور) بوسه های شما بسیار دقیق، ظریف و ماهرانه است و معشوقتان زمانی متوجه آن می شود که شما کارتان را تمام کرده اید.
برج میزان (مهر) آنقدر نگران وضعیت تنفستان هستید که نمی توانید خوب به بوسیدنتان بپردازید.
برج عقرب (آبان)شما خیلی زود از بوسیدن می گذرید و به سراغ......چیزی می روید که پشت سر آن برسد.
برج قوس (آذر) بوسه های شما غافلگیر کننده و خود به خودی هستند که باعث می شود معشوقتان بیشتر و بیشتر طلب کند.
برج جدی (دی) بوسه های شما لحظه ی خلاص شدن و آزادی از استرسی است که در طول روز اسیرتان کرده است.
برج دلو (بهمن) بوسه های شما خیس و با کثیف کاری همراه است و هنگام بوسیدن چشمانتان را باز نگاه می دارید!
برج حوت (اسفند) بوسه های شما رویایی، خیال انگیز، عاشقانه و ابدی است
| 12:24 AM شنبه، 1 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: فال ماهها
| نظرات 1
امشب مي خواهم كاري را انجام دهم كه مدتها پيش مي بايست ميكردم...
امشب مي خواهم..
قلبم را پاره پاره كنم و همچون بذر گلها در آسمانها و ميان ستارگان بپاشم تا نورافشاني خيره كننده اش نوازشگر چشم هاي افسونگر تو باشد..
امشب مي خواهم..
برايت از عشق پايان ناپذيرم بگويم و نوايي برايت بسرايم كه خط به خط.. نت به نت در عرش كبريا به تحرير درآمده است تا رويايي ترين روياها هنگام خواب به چشمانت بيايند..
امشب مي خواهم..
بالهاي شكسته ام را مرهم گذارم و در آسمان بيكران به پرواز درآيم... تا تو را بيابم و بي بال و زمين گير شوم.. تنها با تو بمانم
امشب مي خواهم...
تمام چشمه هاي زمين خشك شوند و همه تشنگان دنيا عطش خود را با نگاه تو سيراب كنند..
امشب مي خواهم..
به دلم نويد دهم كه قفل اين قفس شكسته خواهد شد...
آري.. امشب.. همان شبي است كه من بال مي گيرم و بي بال ميشوم، تشنه مي شوم و سيراب عشق مي شوم..
من امشب عاشق مي شوم.
| 7:02 PM شنبه، 28 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| نظرات 10
| 6:59 PM شنبه، 28 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: غزل هاي آتشين
| (نظر بدهید.)
ليلي نام ديگر آزادي است
دنيا كه شروع شد. زنجير نداشت. خدا دنياي بي زنجير آفريد.
آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد.
دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد؛ دنيا پر از زنجير شد؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري.
خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان پر از زنجير بود.
خدا گفت: زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است.
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت. شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست. ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد. ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.
عرفان نظرآهاري، چلچراغ
| 12:25 PM پنجشنبه، 26 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
سلام دوستان خوبم. از اين به بعد شما مي تونيد اسم كتاب مورد علاقه خودتون رو برام تو وب بزاريد تا در كمترين زمان بزارم تو سايت و شما راحت دانلود كنيد!!!
ديگه از اين بهتر؟!!
| 5:19 PM چهارشنبه، 25 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| نظرات 2
I don't understand why I should love someone while I don't even believe in love or something like that. what would be the reason to do that? I think It's because I don't know love, maybe that is love otherwise what would be its name? what else but love? I'm burning for more than 4 years just because of a pure love while I don't know what it is. how can I tell him that i love him? he knows but he doesn't care because this love is like an one-way street. he loved me once but it is for a long time ago when we were both child. sometimes I miss those days, that excitement, we didn't know what would happen next we just loved each other. exactly like in books, like a fairy tale, nowadays I can not find him. maybe it's time to forget but every time is the same. every time begins the same. I want to forget him but I will be in love with him more than ever. that's the story. that's my story.
I know that I can't forget him so maybe I see him tonight,
In my dream
while I'm asleep.
Again begins the same...
| 4:59 PM چهارشنبه، 25 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: Unending Words
| (نظر بدهید.)
گاه با خود مي انديشم كه من در ميان انبوهي از جمعيت گم شده ام يا شايد ناپيدا هستم.. گاه دلم براي روزهاي كودكي تنگ مي شود هرچند چيز زيادي به ياد نمي آورم اما همين اندازه مي دانم كه تنها نبودم.. همه چيز در نظرم روشن و خوب بود.. به قدري كه نگران فردا نبودم و همين برايم كافي بود كه شب خسته از فرط بازي در آغوش مادرم به خواب بروم..
من تنها نيستم اما در تنهايي خود غرق مي شوم.. من همه چيز دارم و هيچ ندارم.. چه بگويم كه زبان دلم هم نمي تواند گوياي عمق غم و غصه هايم باشد.. مدت ها بود گريه نكرده بودم. هميشه دعا مي كنم كاش آخرين اشك هاي من باشند، كاش خوش هاي دنيا لبخندي به جاي پوزخندهاي بي معنايش به من هديه مي كرد. اما گويي من مانده ام و چشم هاي باراني ام. من مي خواهم باشم، ديده شوم، دوستم بدارند و دوستشان داشته باشم. تظاهر به خوشحالي كار ساده اي نيست، پشت خنده هاي بلند و قاه قاه اين من تنها، تيرگي غصه هايي تلخ نمايان است كه روي مرا كدر كرده. شنيده ام افراد افسرده خاطرات تلخ را بهتر به خاطر مي سپارند تا لحظات شيرين زندگيشان.. شايد افسردگي در وجودم رخنه كرده كه اينگونه تصاوير بد گذشته در نظرم شفاف و واضحند و خاطرات خوب و شيرينم مبهم جلوه مي كنند!
سلام دوستان خوبم. به نظر من زندگي همه ما سياه و سفيده. ميگم سياه سفيد چون اتفاقات بد سياه اند و خوشي هامون سفيد. اين روزها زندگي من سياه شده چون به چيزهايي فكر مي كنم كه قرار بود فراموش بشن، اين جمله يادم رفته بود: نه سعي كن فراموش كني و نه سعي كن فراموش نكني! ما همه بدون اينكه بخوايم بايد با چيزهايي روبه رو بشيم كه حتي فكرشون اذيتمون مي كنه. تنها كاري كه از دستمون برمياد اينه كه بتونيم باهاشون روبه رو بشيم. من هنوز اين قدرت و پيدا نكردم، در واقع هيچ كس اين قدرت و ظرفيت و نداره، ما همه ادعا مي كنيم كه داريم. اين روزها اتفاقات خوبي برام نمي افته. فكرم مشغول چيزاييه كه نبايد باشه. كاش عاشق بودم تا هيجان و شادي اش، حتي استرسش جلو اين فكرها رو مي گرفت...
| 11:55 PM سه شنبه، 24 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
زندگي چقدر آزارم مي دهد!! همه چيز آزارم مي دهد .. حتي حضور خودم.. يا بايد رفت يا ماند و نقاب را زد.. نقابي كه ديگران دوست دارند نه خودت.. چيزي كه آنها مي خواهند نه تو.. پس بايد آنچه باشي كه آنها مي خواهند.. وگرنه تمام چيزهايي كه داري از دست مي دهي و اين مرگ نيست.. شكنجه ايست كه بايد بكشي.. بايد بخندي حتي وقتي قلبت از غصه پاره پاره است.. بايد بروي به جاييكه آنها مي خواهند وگرنه مطرود مي شوي.. بايد آنچه را براي خودت بخواهي كه آنها مي خواهند وگرنه چيزي از آن خود نخواهي داشت... پس يا بمير يا با نقاب زندگي كن...
همانطور كه صادق هدایت مي گويد:
همه نقاب دارند.. بعضي يك نقاب را چندبار استفاده مي كنند كه اين دسته صرفه جو هستند اما بعد از مدتي نقابشان كريه و كثيف و غير قابل استفاده مي شود.. بعضي تمام نقابهايشان را استفاده مي كنند و بهنگام پيري نقابي برايشان نمي ماند و من بي نقابم.. بي نقاب نمي توان زندگي كرد پس بايد نقابي براي خود برگزينم.
| 11:52 PM سه شنبه، 24 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
سلام اي آسمان، سلام من از زمين خاكي و نااميدي به تو در غايت مهرباني و اميدواري
نگاهم خاموشتر از هميشه در جستجوي نور اميد است تا فانوسي باشد براي دل غمزده ام تا در تاريكي غرق نشوم و راه را نشانم دهد تا در دوراهي ماندن و رفتن همانند تو ماندن را بخواهم. از چه بگويم كه دلتنگتر از هميشه بازهم سنگ صبورم كاغذي سپيدتر و پاكتر از عشق من است و قلمم سيه تر و داغدارتر از من. ساده بگويم كسي را ندارم جز اين دو. گرچه همه مي خندند و مرا به سخره مي گيرند اما مي دانم كه دوستانم قلبا همدلند با من نه ظاهرا. عمري است مي سوزم در غمي كه نمي دانم به كه گويم كه جوابگويم باشد. همه مي گويند چه غمي است كه تو را اينگونه پژمرده كرده اما مي دانم آنهنگام كه از دردم آگاه شوند تنها آهي مي كشند و مي گويند دنيا همين است، پس همان بهتر كه ندانند. خدايم همه جا با من است اما با او چگونه سخن بگويم هنگامي كه از گنه سيه پوشم و دستان به گناه آلوده ام از رفتن به سوي آسمان خجلند. مرا نيازي به طبيبم نيست، مرا همواره نيازي به ... بوده است.
چه بگويم كه نبود حضورت دردي است كهنه در قلبم كه نمي دانم باآن چه كنم ؟ چه كنم با دردي كه مرا ذره ذره نابودم مي كند. چه بگويم كه ديگر نه مي توانم برايت بنويسم و نه نمي توانم. بگو چه كنم با اين دلم كه طرز نگاهت آنرا پاره پاره كرده و شب و روز برايت مي گريم؟ نمي خواهم بمانم تا ديگر لحظه ها برايم ترسناكتر و دردناكتر از مرگ نباشند؟ تو را ندارم اما عشقت در قلبم هنز شعله ور است تا گرمابخش زندگيم باشد. حضور سبزت اميدي برايم بود تا با آن باشم و زندگي كردن بياموزم اما چه كنم كه قلبم تهي است از حضورت. نفسم گرفته از آه كشيدن و ناله كردن. تو را خواستم اما خدايم نخواست. هرچند وقتي تو را مي بينم لبخند مي زنم اما از درون مي سوزم. مي سوزم اما لب نمي گشايم تا با سخنانم تو را نرنجانم. تو به من زندگي را آموختي، براي شناختن تو نيازي به شنيدن حرفهايت يا ديدن رفتارهايت نبود، نگاهي هرچند كوتاه و گذرا كافي بود.....
| 11:44 PM شنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
خيلي از دوستان مي خوان بدونن محتواي كتاب من چيه و اصلا شعرهاش چه جوريه و به چه سبكيه،كتاب سايه تاريكي(1) با اسم خودم زهرا رمضاني و انتشارات غيوري چاپ شده كه بعضي از شعرهاش و تو وبم مي زارم تا بخونيد، و اگر خوشتون اومد به ميلم يا همين آدرس سفارش بديد. قيمت كتاب 1500 تومان و جونم براتون بگه كه...
اينم جلد كتاب...!!!
| 5:32 PM شنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
سلام دوستان گلم! خبرهاي خيلي خوبي دارم: اول اينكه كتابم با موفقيت به چاپ رسيد، دوم اينكه راحت مي تونيد اين كتاب و تهيه كنيد. هم ميتونيد برام ميل بزاريد و كتاب و سفارش بديد هم مي تونيد با شماره من تماس بگيريد. البته ناگفته نمونه كه من هميشه منتظر نظرات و انتقادات شما هستم، چون دارم جلد دوم اين كتاب و مي نويسم به نظرات شما فوق العاده نياز دارم تا بتونم بفهمم خواننده هاي كتابم از چه جور سبك هايي خوششون مياد. با اينكه خيلي از دوستان فكر مي كنند شعرهام بايد بيشتر عاشقانه و رمانتيك باشن تا اجتماعي و مردمي اما بايد بگم شعرهام سمبليك هستند، چيزي كه من خيلي اهميت ميدم اينه كه خواننده ها احساس خوبي بعد از خوندن كتاب بهشون دست بده و هركسي آزاده تا اونجوري كه دلش ميخواد از شعرهام برداشت كنه. راستش بهم پيشنهاد شد كه توي كتاب بعدي شعرهام و تفسير كنم اما با اين كار به خواننده القا ميشه اون چيزي رو قبول كنه كه من مي خوام اما هركسي يه ديدگاه و نظري داره.
خيلي جالبه!!! يكي از اساتيد چند وقت پيش ازم پرسيد كه اول شعرها به فارسي بودن بعد به انگليسي ترجمه شدن يا برعكس؟!! اگه دقت كنيد راحت مي فهميد كه اول شعرها به انگليسي گفته شدن بعد به فارسي ترجمه شدن.
7 سالي ميشه كه به فارسي شعر ميگم اما نتونستم جدي بگيرمش و شعرهام فقط تو دفتر موندن، وقتي واسه اولين بار تونستم به يه زبان ديگه شعر بگم اونم لريك نه سبكي كه الان كار مي كنم، خودم بيشتر از همه شعرهام ازش لذت مي بردم، بعد به اين فكر افتادم كه اونا رو چاپ كنم. حالا شما بخونيد و لذت ببريد. منتظر نظراتتون هستم.
| 5:15 PM شنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
در اين تنهايي كشنده و مهلك تنها چيزي كه به دادم مي رسد خيالات واهي و پوچي است كه تنها اميد باقي مانده زندگي ام را به يادم مي آورد. نمي دانم چه كنم تا رها شوم؟ تا خودم باشم.. تا بتوانم آنگونه كه ميخواهم زندگي كنم... هر شب روياها برايم سقفي از آسمان منقش شده به ستاره هاي درخشاني است كه رقص بي مانندشان زيبايي دنياي خيالي ام را برايم واقعي مي نمايد. و من باز هم هرشب مبهوت و اسير اين نقوش واهي مي شوم.. من تنهاترينم. من تنهاترين تنهاترين تنهاترين تنهاترين تنهاترينم.. من نيستم و هستم .. من عاشق نيستم و عشق در وجودم شعله مي كشد.. من اسيرم.. اسير چشماني كه زندگي ام را تا ابد و براي هميشه سوزاند..
| 5:01 PM شنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
آنقدر دلم گرفته كه نمي دانم چه بگويم... اين بار نه از خستگي ميخواهم چيزي بگويم نه از جدايي و نه از دردي كه از دوريت مي كشم. فقط ميخواهم از تو بگويم؛ تنها عشقم!
فكرت بيشتر از هرچيزي برايم لذت بخش است و آرامم مي كند، فكر كردن به تو، به چشم هايت و به خاطرات گذشته... تنها چيزي كه باعث ميشود وقتي به گذشته نگاه كنم لبخند بزنم، خاطره ي با تو بودن است. خوشحالم هم براي خودم هم براي تو... براي خودم چون هنوز عشقت در قلبم شعله ور است و براي تو چون عاشق كسي هستي كه دوستت دارد... گاهي با خودم فكر مي كنم كه من نفرت انگيز ترين موجود روي زمين كسي را دوست دارم... كسي كه دوست داشتني ترين موجود روي زمين است... و اين دو هرگز نمي توانند با هم باشند... چون من تمام زيباييها را در تو مي بينم اما تو در من چيزي نمي بيني....
يك بار گفتم از تمام مردها متنفرم.... متنفرم چون همه مثل هم هستند... چون همه خودخواهند، مغرورند و متجاوز!! اما تو متفاوت هستي چون گذشته ام مي گويد تو ساده ترين، صادق ترين و بهترين مرد دنيايي!! خوش به حال كسي كه صاحب چنين مردي است... حتي علاقه اش هم سعادت است كه همه ندارند!!
اكنون به تنها چيزي كه مي انديشم لبخند توست، و برق چشماني كه روزي ... كم كم عادت مي كنم، كم كم به قلب پاره پاره ام مي فهمانم كه فقط عشقت در قلبم واقعي است نه خودت، تو برايم مثل رويايي هستي كه وقتي هر بار مي بينم اميدي است براي قلب خسته ام. هيچ وقت به عشق ايمان نداشتم.. اكنون هم ندارم اما تنها چيزي كه مي دانم اين است كه دوستت دارم.. هر اتفاقي بيافتد بازهم دوستت دارم...
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان ديگر نيانديشم
كه همين دوست داشتن زيباست زيباي من!
نگران نباش دوست داشتنم مزاحت نميشه، فقط بزار حرفاي دلم و بگم تا آروم شم و فكر كنم كه هنوز سنگ صبورمي!
همه ميرن، تو هم رفتي، عشقت برام بسه، نمي خوام كس ديگه اي رو دوست داشته باشم تا رفتنشو ببينم!
| 4:55 PM شنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
همين نامه هاي ناتمام دردهايم را تسكين مي دهند، هرچند آنها را نميخواني اما همين كه براي تو مي نويسم مرهمي بر روي زخم كهنه قلب من است. برايم مهم نيست كه تو به ياد من هستي يا نه، همين برايم كافي است كه بدانم هستي و من با ياد تو روزهاي تلخ زندگيم را شيرين تر از روياهاي دورو درازم مي سازم. كاش با بودنت شيريني اش صد چندان ميشد اما زندگي كوتاهتر از آن است كه بخواهي آرزوي چيزي را داشته باشي پس تا هستم لحظه لحظه بودنم را با ياد و خاطره تو پر ميكنم تا از اين فرصت كوتاه لذت برده باشم. مي دانم كه هيچ وقت كنارم نخواهي بود اما بدان كه هميشه با من هستي و من هيچ وقت از تو جدا نمي شوم.
نمي توانم از چيزي به نام عشق بگويم چون نمي دانم چيست اما همين را مي توانم بگويم كه زيباترين احساسي كه تابحال داشته ام هنگامي بوده است كه در كنار تو و يا به ياد تو بوده ام.
عشقت در دلم جاوداني!
تنها دعايي كه مي كنم اين است.
دوستت دارم.
| 4:43 PM شنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد: من چشم ميگذارم. و از آنجاييكه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن : يك... دو...سه...
همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد
خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفي شد
هوس به مركز زمين رفت
دروغ گفت به زير سنگ مي روم ولي به ته دريا رفت
طمع در كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.
و ديوانگي مشغول شمردن بود: هفتاد و نه...هشتاد...هشتادويك...
وهمه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن عشق مشكل است.
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد. نود و پنج... نود و شش... نود و هفت...
هنگاميكه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد:"دارم ميام، دارم ميام...
اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي ، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود.
لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود. دروغ در ته درياچه و هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد.
بجز عشق.
او از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد: تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگگ مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود. او نمي توانست جايي را ببيند. او كور شده بود.
ديوانگي گفت : من چه كردم، چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني راهنماي من شو.
واينگونه شد كه از آن روز به بعد....
عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اوست.
| 1:28 PM شنبه، 21 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: زهرا رمضاني|
لینک ثابت |موضوع: نامه هاي ناتمام
| (نظر بدهید.)